به مناسبت 44 مين سالگرد تأسيس ح.د.خ.ا
«حزبِ دمُوکراتيکِ خلق افغانستان»
حزبی که به فردا تعلق دارد
مُشکل کنونی ما در راه ايجاد يک حزب چپ سراسری، خدشه دار شدن اعتقادات و باورهای قبلی، نبود يک چهرهء مرکزی برای زعامت آينده، پراگندگی اعضاء و عطش «خود دُرخشيدن» در اين پروسه است!
پيشگفتار:
از ساليان زيادی به اينطرف، علاقمند آن بودم تا در مورد فعاليتهای سياسی و خاصتاً دورانهای حاکميت «حزب دموکراتيک خلق افغانستان» از قلم اعضای عادی در رده های پائينی حزب چيزی بخوانم، زيرا آنچه تا حال در اين رابطه ها مطالعه کرده ام، تقريباً همه از جانب شخصيت های برجستهء ملکی و نظامی وابسته به آن دوران ها نوشته شده اند، آنانيکه در قضايا و حوادث سالهای فعاليت سياسی بخصوص دوران های قدرت ح.د.خ.ا، خود «حادثه ساز!» بوده اند. لذا وقتی «حادثه سازان» خود قلم بردارند و وقايع و رويداد های دورانهای حاکميت خود را به بررسی بگيرند، بدون شک اکثر آنها به جعل حقايق و تاريخ خواهند پرداخت!
مؤرخين به طور کُل به دو گروپ تقسيم می شوند: مؤرخين درباری که هميشه در خدمت ارباب، حاکم، سلطان امير و پادشاهان بوده اند و مطابق به مُراد آنها تاريخ را نوشته اند، و مؤرخين ملی يا مردمی که از بين توده های عظيم مردم قد بلند می کنند و به نوشتن تاريخ واقعی می پردازند. از همين سبب اکثر تواريخی که توسط مؤرخين درباری منجمله در کشور ما نوشته شده اند، از اعتبار برخوردار نبوده اند.
در کشور ما افغانستان، بجز از تاريخ مرحوم غبار «افغانستان در مسير تاريخ» که آنهم در دوران استبداد «خاندان حاکم!» نوشته شده و لذا نويسنده نتوانسته همه حوادث را آنچنانيکه بايد به بررسی ميگرفت، بازتاب دهد، اما در مقايسه با ساير تواريخ، از اهميت و ارزشمندی زيادی برخوردار است.
رساله ها و جزوه های مربوط به چگونگی فعاليت ح.د.خ.ا نيز در همچنين شرايطی نگاشته شده اند. تا اکنون بسياری آثاريکه در اين رابطه نشر شده اند، نه تنها توسط اعضای ارشد حزبی و دولتی که عملاً در آن حوادث سهم داشتند و خود حادثه ساز بوده اند، نوشته شده اند، بلکه از اختلافات جناحی و فعاليت های فرکسيونی درون حزب نيز متأثر بوده و نويسندگان آن که هر يک مربوط حلقه و جناحی معينی بوده اند، نتوانسته اند همه حوادث و رويداد های آن بُرهه را بيطرفانه و به صورت عينی بازتاب دهند.
نگارنده به مثابه تحصليکردهء تاريخ (فارغ دانشکدهء «تاريخ و فلسفه» از پوهنتون کابل) و يکی از اعضای عادی ح.د.خ.ا، بخود می بالم و وظيفهء خود می دانم که اين جرأت و جسارت را پيدا نموده ام، که دين و رسالت ام را در برابر خلق مظلوم افغانستان انجام داده و قلم بر می دارم و بخشی از رويداد ها و حوادث غمبار کشورم را بيطرفانه و با صداقت مسلکی، بر روی صفحات کاغذ می ريزم.
حرفهای استاد بزرگوارم شاد روان دوکتور پاينده محمد سرهنگ، هميشه آويزهء گوشم است که در اولين روز سخنرانی اش ما را بحيث «مؤرخين جوان!» چنين خطاب کرد:
«... مؤرخ شدن را در گذشته ها فقط به «زياد خواندن و زياد نوشتن» محدود می کردند، اما پيام من برای شما اينست که: علاوه از زياد خواندن و نوشتن، آنچه رسالت بزرگ يک مؤرخ است، «امانت داری» در بازتاب حوادث است. اگر مؤرخ حقايق را جعل کند و از انظار آينده گان بپوشاند، او ديگر مؤرخ نيست، يک قصه گو و يک افسانه نويس است!...»
لذا با الهام از آن گفته های نغز استاد بزرگوارم، آنچه در توان دارم در رابطه با شرح و بيان وقايع و حوادث دورانهای قدرت ح.د.خ.ا (حزب وطن)، که اولين قسمت آنرا اينک به مناسبت (چهل و چهارمين سالروز تأسيس ح.د.خ.ا) بر روی سايت انترنتی ميگذارم، دريغ نخواهم کرد.
نگارنده دعوی کامل بودن اين بحث را ندارد، چنانچه در بالا اشاره شد، در بررسی اين بحث، از بيرون حلقات رهبری، از ميان توده های مردم و اعضای عادی درون حزب، به حوادث نگريسته ام. لذا اگر به بعضی مسايل نپرداخته و يا موشگافانه بررسی نکرده ام، ناشی از طفره رفتن نه، بلکه بنابر محدوديت هايی همان جايگاهی است، که بدان تعلق داشته ام!
يقين کامل دارم که اين سلسله، عکس العمل های متفاوتی را در قبال خواهد داشت: آنانيکه در مقامات رهبری قرار داشتند و خود «حادثه آفرين» بودند، با در نظرداشت صراحت بيان نگارنده، از انتشار هر قسمت آن در هراس خواهند بود، و برعکس آنانيکه تشنهء حقايق اند، از آن استقبال خواهند کرد و بيصبرانه انتظار قسمت های بعدی را خواهند کشيد.
جای شک نيست که بحث حاضر، مانند هر اثر تاريخی دارای نواقص و کاستی ها خواهد بود، که اميدوارم اعضای سابق ح.د.خ.ا خاصتاً همرديفانم (رده هايی پائينی حزب) در تکميل و اصلاح اين نوشته ها، با نگارنده کمک و ياری رسانند. اين بحث بعد از قرار گرفتن کامل آن بر روی شبکهء جهانی انترنت و انجام اصلاحات از جانب دوستان، به شکل رساله ای مستقل چاپ و در خدمت هموطنان عزيز قرار خواهد گرفت.
قابل ياد دهانی می دانم که اين بحث با در نظر داشت مصروفيت های وظيفوی و مشکلات زندگی در مهاجرت، نه با آن سرعتی که دوستان و علاقمندان انتظار دارند، بلکه در طی زمان نسبتاً طولانی نشر خواهد شد./
ن. روشن
جنوری 2009- دنمارک
به تاريخ اول جنوری سال 1965 ميلادی برابر با يازدهم جدی سال 1343 خورشيدی، حزب دموکراتيک خلق افغانستان طی اولين کنگره اش در شهر کابل، در شرايطی بنياد گذاشته شد که افغانستان از جملهء عقب نگهداشته شده ترين کشور در جهان با عايد سرانه فقط هفتاد دالر در سال، که 96 در صد اتباع کشور از داشتن سواد محروم بودند، محسوب ميشد.
تأسيس ح.د.خ.ا که در حقيقت ادامهء مبارزات آزاديخواهانهء مشروطه خواهان افغان بود، تنها محصول شرايط دشوار اقتصادی، اجتماعی و سياسی آن بُرههء تاريخ کشور نبود، بلکه عوامل خارجی خصوصاً نقش انقلاب اکتوبر روسيه در بيداری خلقهای منطقه و منجمله افغانها برای رسيدن به استقلال سياسی شان که روسيه اولين کشوری بود که آنرا به رسميت شناخت و همچنان نقش پيروزمندانهء اتحاد شوروی در جنگ دوم جهانی و شکست فاشيسم هيتلری و تبديل شدن سوسياليسم به يک سيستم جهانی، انگيزه های ديگری بودند که منجر به تأسيس ح.د.خ.ا گرديد.
افغانستان آنزمان بحيث يک کشور فقير، منزوی و محاط به خشکه، نه تنها از حمايت و کمکهای غرب محروم بود، بلکه از جانب همسايگانش خاصتاً کشور پاکستان نيز با تحريمهای اقتصادی عمدتاً از طريق بستن مرز هايش، مورد فشار های مکرر قرار ميگرفت. مراجعات مکرر حکومات وقت (دوران صدارت محمد داؤد) برای ختم تحريمهای پاکستان و جلب کمکهای کشور های غربی به شمول کمک نظامی و بدرجهء اول از جانب ايالات متحدهء امريکا، سودی نبخشيد و سر انجام دولت افغانستان مجبور شد، تا بيشتر به همسايهء بزرگ شمالی اش اتحاد شوروی اتکاء کند.
اگر سنگ بنای دوستی افغانستان و اتحاد شوروی را غازی امان الله خان گذاشت، محمد ظاهرشاه آنرا ادامه و تحکيم بيشتر بخشيد، چنانچه او هميشه آن دوستی را، «خلل ناپذير!» خطاب ميکرد.
بر پايهء همان دوستی خلل ناپذير بود که اتحاد شوروی، افغانستان را در توسعهء اقتصادی و ايجاد پروژه های عام المنفعه، ساختمان شاهراه ها، بند های آبی غرض تأمين انرژی برق، ايجاد فابريکات و تأسيس دهها مؤسسهء تعليمی و تحصيلات عالی و مسلکی و تربيهء هزاران کادر علمی، مدرن ساختن اردو و غيره تأسيسات دولتی کمک نمود و با باز نمودن مرزهايش برای ورود و صدور کالا هايی مورد نياز افغانستان با حد اقل مخارج گمرکی، تحريم پاکستان را شکست و دوستی و همسايگی اش را در عمل ثابت ساخت. اگر برای يک لحظه کمک های اتحاد شوروی به افغانستان ناديده پنداشته شود، افغانستان قبل از به قدرت رسيدن مجاهدين در سال 1992، جز يک بيابان تشنه و يک مخروبهء بيش نبود.
کاملاً مبرهن است که اتحاد شوروی مانند ساير قدرتهای جهانی، در بدل آنهمه کمک ها، از همسايهء جنوبی اش افغانستان توقع داشت تا در آينده به يک همسايهء نيک و متحد نزديک آنکشور در منطقه مبدل شود. درست مانند امروز که ايالات متحده تلاش دارد تا در افغانستان چنان نظام سياسيی را اعمار نمايد، که منافع آيندهء آنکشور را در منطقه تأمين و تضمين نمايد.
در چنان يک وضع دشوار داخلی و جو سياسی بين المللی ايکه در بالا از آن ياد کرديم، گروهی از روشنفکران وطندوست افغان، با استفاده از اصلاحات سياسی و قانون اساسی جديد افغانستان، که آنهم محصول همان جو بين المللی و از برکت همجواری با اتحاد شوروی بود، ح.د.خ.ا را بنياد گذاشتند. جای شک نيست و نبايد پنهان و کتمان نمود، که ايجاد يک حزب چپ با دورنمای سوسياليستی نظير ح.د.خ.ا، بدون حمايت و تأثيرات معنوی اتحاد شوروی، ناممکن بود.
بنياد گذاران ح.د.خ.ا، که به دوستی عنعنوی و همکاری ميان مردمان و دولتهای افغانستان و اتحاد شوروی با در نظرداشت حفظ منافع ملی، تماميت ارضی و استقلال سياسی افغانستان باور کامل داشتند و آن دوستی از محک و قضاوت زمان نيز پيروزمندانه بدر شده بود، به نام «رنجهای بيکران مردم افغانستان!»، به تأسيس ح.د.خ.ا پرداختند، حزبيکه می توانست به تحکيم بيشتر دوستی ميان مردمان دو کشور همسايه فعاليت کند و دورنمای يک زندگی بهتر را، نه فقط به اقليت های مرفع، بلکه به اکثريت های محروم جامعهء افغانستان نيز باز نمايد.
لذا آنانيکه نقش اتحاد شوروی را در تأسيس ح.د.خ.ا بگونهء خصمانه مطرح ميکنند، در حقيقت به ديالکتيک و ضرورت چنان يک حزب سياسی در آن مقطع خاص تاريخ کشور ما، درست پی نبرده و آنرا مستقيماً محصول دستگاه های استخبارات شوروی می دانند، در حاليکه ح.د.خ.ا نتيجهء قانونمند مبارزات طولانی آزاديخواهانهء مردم افغانستان در اوضاع نوين بعد از جنگ جهانی دوم و تقسيم شدن جهان به دو قطب و دو راه انکشاف اجتماعی و اقتصادی: «راه رشد سوسياليستی» و «راه رشد سرمايداری» بود، که از نظر مؤسسين ح.د.خ.ا، انتخاب راه اول يعنی گزينش راه رشد سوسياليستی، راه مناسبتر، کوتاهتر و انسانی تر از راه دشوار، طولانی و غير انسانی راه رشد سرمايداری بود.
( «راه رشد غير سرمايداری»، وريانت ديگری بود که تئوريسن های اتحاد شوروی بعد از انقلاب اکتوبر آنرا برای کشور های عقب افتاده (جهان سوم) توصيه می کردند، که متأسفانه در عمل مؤفق نبود و باعث بروز اشتباهات زيادی منجمله در ساليان اقتدار ح.د.خ. در افغانستان نيز شد، که بحث جداگانه ای را ايجاب ميکند.)
تأسيس ح.د.خ.ا که در ماهيت اش يک پديدهء ملی و انگيزه هايش اوضاع رقتبار اقتصادی، اجتماعی و سياسی آن دوران و جو سياسی در سطح بين المللی بود و با جهان بينی علمی طبقهء کارگر مجهز بود، متأسفانه در شرايطی اتفاق افتاد که نه طبقهء کارگر در کشور وجود داشت و نه هم دهقانان بحيث يک طبقه متحد شده بودند: اولی (دهقانان) با بدوی ترين وسايل دل زمين را می شگافتند و هنوز بحيث يک طبقه متحد نشده و از سواد سياسی چه که از سواد حياتی نيز بهره نداشتند، و دومی (کارگران) بنابر نبود صنعت بزرگ، از لحاظ رقم در يک سطحی بودند که نمی توانستند بحيث يک نيروی تعيين کننده، خويشتن را در جريان مبارزات سياسی تبارز بدهند. آنها در حقيقت هنوز بحيث يک «طبقه» عرض اندام نکرده بودند.
افغانستان تا اکنون از داشتن کارگران صنعتی (پرولتاريا) بنابر نبود صنعت بزرگ محروم است و صرفاً کارگران غير صنعتی که بيشتر به شکل «روز مُزد» و پراگنده مصروف کار و زندگی اند، وجود دارد. لذا ح.د.خ.ا که با جهان بينی طبقهء کارگر مجهز بود، در غياب دهقانان و کارگران، جبراً و ضرورتاً در وجود روشنفکرانيکه به اين ايديولوژی رو آورده بودند، بسنده کرد. (در دوران حاکميت گروه «خلق»، حفيظ الله امين با طرح کاملاً جديدی که ادعا داشت گويا «مارکسيسم» را غنی ساخته است، بکار گيری نظاميان (اردو) را به عوض پرولتاريا در انجام انقلاب کارگری در کشور های غير صنعتی و فقير نظير افغانستان، مطرح کرد.)
کمبود و غيابت دو طبقهء اصلی در بدنهء ح.د.خ.ا، اگر در دوران اپوزيسيون چندان احساس نميشد، در دورانهای بعدی و خصوصاً در دوران قدرت بسيار محسوس بود و يکی از دلايل و عوامل اصلی و اساسی انحرافات، تخطی ها و اشتباهات در تصاميم و عملکرد های حزب گرديد.
(در دوران اپوزيسيون در درون ح.د.خ.ا تنها چند عضو حزب را با تخلص های «کارگر» در صفوف داشتيم که متأسفانه آگاهی کافی سياسی نداشتند و بيشتر دنباله رو روشنفکران بودند، اما در دوران قدرت، اين رقم با اينکه بنابر حاکميت حزب بر مؤسسات توليدی بالا رفت، اما هيچگاه بر سياست های حزب تأثيری وارد کرده نتوانست و هميشه در اقليت مطلق قرار داشت.)
همين نبود کارگران در زعامت حزب و دنباله روی کور کورانهء آنها از روشنفکران خاصتاً رهبران، دليل شد تا حزب نتواند بر بنياد فکری و آرمانی خود باقی بماند و تشکل و هستهء مرکزی خود را حفظ کند. حزب به زودی به دسته ها و گروپ بندی ها تقسيم شد، که محاصل آن انشعاب زود رس سال 1346 بود.
ولی قبل از آنکه به عوامل و انگيزه های انشعاب سال 1346 يعنی بعد از تأسيس ح.د.خ.ا بپردازيم، زمينه ها و اولين جرقه های اختلافات را قبل از تأسيس حزب يعنی در دوران فعاليت کميتهء تدارک کنگره (کميتهء سرپرست) به مطالعه می گيريم:
عبدالقدوس غوربندی يک تن از اعضای برجستهء ح.د.خ.ا که خود در درون حزب از خود تاريخ و سرگذشت پُر از فراز و نشيب دارد، در کتاب خود «نگاهی به تاريخ حزب دموکراتيک خلق افغانستان» که در ماه اسد 1379 خورشيدی با تيراژ يکهزار جلد به طبع رسيده است، در اين مورد می نويسد:
«... مبارزات ملی و دموکراتيک مشروطه خواهان، جوانان افغان، ويش زلميان، ندای خلق، جمعيت وطن، درفش مبارزهء ملی و دموکراتيک را برای نخستين بار بتاريخ 18 سنبله 1342 با استفادهء خلاق از ارزشهای دموکراتيک مطروحه در قانون اساسی جديد بنام کميتهء تدارک کنگره (کميتهء سرپرست) تأسيس و در مقابل عقب روانان قد بر افراشتند. اولين نشست کميتهء سرپرست در جمال مينه در منزل شخصی استاد غلام رضا مايل هروی که در کرايهء ببرک کارمل بود، داير گرديد. اعضای کميتهء سرپرست عبارت بودند از:
محترم ميرغلام محمد غبار رهبر جمعيت وطن، نور محمد تره کی عضو برجستهء ويش زلميان، پوهاند علی محمد زهما نمايندهء قشر دانشگاهی، ببرک کارمل از فعالين اتحاديهء محصلان، مير اکبر خيبر نمايندهء فعال نظاميان، محمد طاهر بدخشی و محمد صديق روهی از فعالين نسل جوان...
روحيهء عمومی اين بود که بايد قبل از انعقاد کنگره، امتياز يک جريده بوسيلهء کميتهء سرپرست از حکومت گرفته شود. اصول مرامی و چوکات تشکيلاتی حزب همه جانبه توضيح گردد و نظر خواهی صورت گيرد. در ولايات نيز کار توضيحی انجام شود، به نحويکه هيچ محفل جدا و بيخبر نماند.
مرحوم ميرغلام محمد غبار، که يک شخصيت سياسی، محبوب، برجسته، صاحب اتوريتهء طبيعی و دارای تجارب گرانقيمت و مرکز جاذبهء روشنفکران بود، تأکيد ميکرد که وظايف اجرا نشدهء نهضت مشروطيت از جملهء وظايف مبرم ما خواهد بود.
از نفوذ فکری اين شخصيت برجسته و طرف قبول، تمام داوطلبان رياست حزب بخصوص ببرک کارمل سخت ناراحت بود. وی فعاليتهای تخريبی و ناروا را بوسيلهء مبلغان و گماشته های خود عليه او سازمان داده و اتهامات نادرست می بستند، که گويا مرحوم غبار از حکومت حق سکوت می گيرد...
در يک کلمه، شاد روان غبار وظايف روشنفکران کشور را بر بنياد تداوم وظايف اجرا ناشدهء جنبش مشروطيت فورمولبندی می نمود، در حاليکه ببرک کارمل اين وظايف را در انقلاب ملی- دموکراتيک و در نهايت اعمار يک جامعهء سوسياليستی بر مبنای «انديشه های [پيشرو عصر] (سوسياليسم علمی) مطرح ميکرد. اختلاف نظر ميان مرحوم غبار و کارمل بويژه با نزديک شدن زمان تأسيس کنگره، تشديد شده ميرفت...»
دستگير پنجشيری يک تن از پيشکسوتان ديگر ح.د.خ.ا، در اثر خود «ظهور و زوال حزب دموکراتيک خلق افغانستان» که در سال 1377 خورشيدی در شهر پشاور پاکستان به چاپ رسيده است، در بارهء چگونگی تأسيس ح.د.خ.ا تقريباً به همان مسايلی اشاره کرده، که آقای غوربندی در کتابش نوشته است. آقای پنجشيری در مورد اختلاف نظر های غبار و ببرک کارمل و اينکه چرا همه اعضای (کميتهء سرپرست) در اولين کنگرهء تأسيس حزب دموکراتيک خلق اشتراک نکردند، در صفحهء 149 اثر شان می نويسد:
«... پوهاند علی محمد زهما با استفاده از يک فيلوشب با اجازهء کميتهء تدارک کنگره به اروپا رفت. غبار با کارمل روی طرح مسايل سازمانی سياسی اختلاف نظر پيدا کرد. با حشمت خليل فرزند فرهيختهء خويش از اشتراک در تأسيس ح.د.خ.ا کناره گيری نمود. صديق روهی نيز به مقصد استفاده از بورس تحصيلی بيروت، از مبارزهء متشکل سياسی دست کشيد. اختلاف نظر ميان غبار و کارمل بويژه با نزديک شدن زمان تأسيس کنگره و حل و فصل دموکراتيک ترکيب رهبری تشديد شده بود. اين اختلاف نظرات به حوزه های مربوطه به کميتهء تدارک به اشکال مختلف بازتاب گنگ و ناروشن، مبهم و گاهگاه غير اصولی و پروپاگند گونه می يافت...»
بدينگونه ملاحظه ميشود که جوانه های انشعاب، جدايی و رخنه در ميان شخصيت های برجستهء روشنفکران ترقيخواه افغان، قبل از تأسيس ح.د.خ.ا سر زده و در آستانهء تدوير کنگره به حد اعلی خود رسيده بود. توضيح بيشتر و اثرات ديدگاه های متفاوت مرحوم غبار و شاد روان کارمل را در مباحث بعدی دنبال خواهيم کرد.
و اما آنچه انشعاب 1346 را از «ايده به فعل» مبدل ساخت و عملی نمود، حمايت پايانی ها از رهبران انشعابگر بود. متأسفانه پائينی ها (صفوف) بنابر فقر دانش سياسی و چسپيدن به شخصيتها، در عوض آنکه در عقب اهداف و ايده های حزب بايستند و بر رهبران خويش فشار وارد کنند تا از تفرق و جدايی بپرهيزند و وحدت خود را حفظ کنند، برعکس بنابر شناختهای خانوادگی، محفلی و تعلقيتهای قومی، کور کورانه در حمايت از رهبران خويش برآمدند و انشعابی که ميتوانست جلوش گرفته شود، به يک واقعيت مبدل شد و بعداً روز تا روز با تحريکات، انتشار مقالات و رسالات خصمانه و توهين آميز، به يک ديوار غير قابل عبور مبدل شد.
از آنجائيکه ح.د.خ.ا متأسفانه يک جريان روشنفکری بود، لذا دليل اصلی انشعاب و دو پارچه گی آن بيشتر ناشی از سليقه های اعضاء و عطش رهبران برای دست يافتن به مقامات بلند حزبی «منشی اول» بود، نه اختلافات تئوريکی و فلسفی، چنانچه تجارب بعدی (دوران قدرت و بخصوص بعد از فروپاشی) نشانداد که آنهائيکه بيشتر به جدايی ها دامن می زدند و وحدت شکن بودند، فهم و دانش سياسی شان در حد بسيار نازلی قرار داشت.
تفاوتهای فکری ميان اعضای دو گروه «خلق» و «پرچم»، تا آنحدی نبودند که بايد به تقسيم حزب منجر می شد، چنانچه هردو جانب تا اخير نام (ح.د.خ.ا) را حفظ کردند. اگر هم اختلافاتی در سطح رهبری وجود داشت و گروه «خلق» خواهان «دموکراسی خلقی» و طرفدار اصلاحات راديکالی در نظام سياسی آيندهء کشور و گروه «پرچم» برعکس خواهان «دموکراسی پارلمانی» و طرفدار اصلاحات ملايمتر و مرحله ای بودند، برای حل و فصل نهايی آن، بايد به صفوف و آرای عمومی حزب مراجعه ميشد.
اگر واقعاً هدف از انشعاب سال 1346 مقام طلبانه نبوده و اختلافات عميق بر سر چگونگی تطبيق برنامهء حزب وجود داشت، اين موضوع بايد به کنگره محول ميشد، نه با پارچه ساختن و جدا سازی حزب!
يکی از پيآمد های فاجعه بار انشعاب 1346 آن بود، که مبارزات اعضای ح.د.خ.ا در هردو جناح، بيشتر بر ضد يکديگر استقامت يافتند، تا بر ضد مخالفان اصلی شان. هردو جانب انرژی و زمان بيشتر خود را وقف ملامت نمودن يکديگر نمودند، تا پرداختن به مسايل ضروری و تأخير ناپذير آن دوران.
اعضای هردو جناح بيشتر با اين روحيه تجهيز و تربيه شده بودند، که چگونه بايد رهبران جناح رقيب را ملامت کنند و بيکاره و نا شايسته جلوه بدهند. اين روحيه بعداً در دورانيکه حزب بر سر قدرت رسيد، مشکلات زيادی را بوجود آورد، چنانچه در دوران اول حاکميت، «پرچمی» ها نمی توانستند رهبری چون «نور محمد تره کی» را تحمل کنند و در دوران دوم حاکميت، برعکس مسأله برای خلقی ها، تحمل ببرک کارمل دشوار بود.
جالب بود، زمانيکه وحدت سرطان 1356 با ميانجيگری و حتی فشار اتحاد شوروی صورت گرفت، رهبران جناح «پرچم» تلاش کردند تا بعضی اسناد قبلی را که باعث خدشه دار شدن پروسهء «وحدت» می شد، از ميان بردارند. يکی از اسنادی که بايد فوراً جمع آوری و نابود می گرديد، رسالهء بود به نام «جعليات نور محمد تره کی» که در سالهای قبل از وحدت به پيمانهء وسيع نشر و تکثير شده بود، ولی مخاصمات جناحی تا آنحد رشد کرده بود، که جمع آوری آن سند کمکی کرده نتوانست. خوب بياد دارم يکی از اعضای حزب مربوط به جناح «پرچم» را که از دستور ارايه و يا نابودی آن رساله سر باز زد و گفته بود: «من به اين وحدت باور ندارم، لذا اين سند را نبايد نابود و تسليم کرد!» و تسليم هم نکرد.
خلاصه در چنان حالت و اوج مخالفت ها و تفاوت سليقه ها و از اثر تغيير سياستهای نا عاقبت انديشانهء محمد داؤد، اتحاد شوروی بر هردو جناح تحميل نمود تا وحدت بکنند و برای مقابله های بعدی با جمهوری داؤد، در يک صف واحد و مشترک قرار گيرند.
از نظر نگارنده، تراژيدی افغانستان بخصوص بدنام ساختن و بی اعتبار جلوه دادن اعضای رشيد، وطندوست و انساندوست ح.د.خ.ا در هر دو جناح، از همينجا و از همين نقطه آغاز ميشود!
بايد به صراحت گفت که اين تنها «پرچمی» ها نبودند که مخالف به قدرت رسيدن حزب در سال 1357 خورشيدی که سر منشاء تمام اشتباهات گرديد، بودند، بلکه در جناح «خلق» نيز اعضای بسياری را می شناختيم که به قدرت رسيدن حزب و دادن شعار های بی موقع رهبران آنوقت خود را قبول نداشتند، اما بنابر دلايل مؤجه عمدتاً ترس از نفوذ گروه خرابکار به سرکردگی «حفيظ الله امين» در حلقهء رهبری، نمی توانستند آزادانه اظهار رأی نمايند.
انتقال قدرت به ح.د.خ.ا، در زمانی صورت گرفت که از وحدت دو جناح حزب هنوز يکسال نگذشته بود. پروسهء وحدت خام بود و به زمان طولانی نياز داشت و عنصر «زمان» در پخته شدن اين پروسه، بسيار ضروری و تعيين کننده بود، که متأسفانه ميسر نشد و مقام و چوکی و امتيازات دوران قدرت، چشم طرفين را کور ساخت و آنها را به تصاميم خطرناکتری وادار ساختند:
رهبری «خلقی» ها، به منظور حفظ قدرت، نه تنها مردم و مخالفين خود، بلکه بهترين اعضای جناح رقيب خود «پرچمی» ها را نيز روانهء زندان کرد و آنها را در ليست سياه «اخوانی» ها شامل و به قتل رسانيدند و گروه رقيب «پرچمی» ها نيز، با اينکه در حرف خويشتن را مخالف «کودتا» قلمداد می کردند و خواهان راه اندازی يک انقلاب واقعی بودند، در صدد کودتای دومی و خلع قدرت «خلقی» ها برآمدند، که به آتش اختلافات گذشته افزود و چنان وحشتی را بوجود آورد، که فقط بايد قدرت خارق العادهء افغانستان را از آن حالت نجات می داد، که بالاخره به حضور نيروهای اتحاد شوروی انجاميد.
در مورد شدت اختلافات بين جناح های «خلق» و «پرچم» بعد از قيام مسلحانهء هفت ثور که سر انجام به کودتای نافرجام دومی از جانب «پرچمی» ها صورت گرفت، ستر جنرال محمد نبی عظيمی يک تن از نظاميان ارشد مربوط به جناح «پرچم»، در کتاب معروف اش «اردو و سياست در سه دههء اخير افغانستان» در صفحه (181) چنين می نويسد:
«... اين اختلاف تئوريکی بين رهبران باعث گرديد تا صدای اعتراض و نارضايتی ببرک کارمل و پيروان حزبی وی بلند گردد و اختلافات روز افزون در همان ماه های اول درز و شگاف عميقی در وحدت حزبی ايجاد کند. جبهه گيری و مقاومت پرچمی ها در برابر بی عدالتی ها، زورگويی ها، ترور و اختناق، کشتار بيرحمانهء مردم، ببرک کارمل را واداشت تا در اردو و قوای مسلح افغانستان داخل اقدامات گردد و تحريک مسلحانه را سازماندهی نمايد، اما طوريکه قبلاً گفتيم هيچگاه دستور وی برای ما، بنابر ملحوظاتی که روزی افشاء خواهد شد و نگارنده از آن بيخبر است، نرسيد. اقدامات برای قيام مسلحانه افشاء گرديد و صدها تن پرچمی جان خود را از دست دادند و هزاران تن آنها بعد از تحمل بدترين و بيرحمانه ترين شکنجه ها، به زندان پلچرخی افتادند...»
با حضور نيروهای اتحاد شوروی، حاکميت ح.د.خ.ا وارد مرحلهء دومش شد. پيکر حزب که از اثر ضربه های دوران اپوزيسيون و بعداً دوران کوتاه زعامت نور محمد تره کی و خاصتاً دوران (صد روزهء حفيظ الله امين) سخت خونين شده بود، به التيام و مرهم گذاشتن نياز داشت. چنين التيام دهی فقط با رهبری خردمندانه، صبور و با گذشت ضرورت داشت، که در وجود شاد روان ببرک کارمل می توانست برآورده شود، اما دريغ که بيک گل بهار نمی شد و مساعی تنها آن بزرگمرد کافی نبود.
اگر قرار باشد تنها مساعی شخص ببرک کارمل در راه وحدت کامل جناحين ضروری بود، او نقشش را تا حدودی ايفاء کرد و به تعهدات وحدت سرطان 1356 پابند بود و تقسيم قدرت و جابجايی کادر های بالايی را با اينکه در شرايط آنوقت کامل و عاری از نواقص نبود، اما با در نظرداشت اوضاع دشوار ادامهء جنگ اعلام نا شده ای امپرياليسم عليه کشور ما و در تناسب با دوران اول حاکميت، می توانست قناعت بخش و اما قابل ترميم و بهتر شدن باشد، که متأسفانه اين پروسه در تمامی حلقات و سطوح حزبی و دولتی، از بالا تا پائين رعايت نشد و اوضاع کشور در جهاتی انکشاف يافت، که حزب حاکم علاوه از دشمنان خارجی، با مخالفان داخلی در داخل حزب و حاکميت روبرو شود، آنچه زمينه های سقوط و فروپاشی را در آينده فراهم ساخت./